فریاد

خالی تر آنم که سوار بر این وهم سرکش خود، چیزی بنگارم. کلماتی می اید و می رود ولی دستانم یاری گرفتن آنان را نمی دهد. ذهنم آنچنان خالی شده که گویی شکم پر "خالی"، هرگز سیر نمی شود. بر سر تاقچه خیال، کتابی از گذشته را بر می دارم و باز مانند هر روز شروع به ورق زدن می کنم. به روزی می رسم که سوال بزرگ زندگیم "بی سوالی" بود.

به یاد زمانی می افتم که در آن جاده سرسبز رویا هایم پرواز می کردم. جاده ای هم پایان داشت و هم آغاز ولی من، اغاز و پایانی را نمی دیدم. دلقک هایی زیبا، در هر جایی مشغول به خنداندن بودند. یاد تیله هایم بخیر. گوی های شیشه ای از رنگ های سبز و سیاه و قهوه ای.گویی آنان در زندگی کودکانه ام، گوی هایی جهان بین بودند که در آن، آینده ای را می دیدم که اینچنین نبود. زندگی راحت تر بود. زنده گی، زندگی بود. "بودنی" بود ولی "نبودنی" نبود. آن روز در گوی های جهان بین خود آینده ای را می دیدم که، نه غم، بلکه فرحناکی بود. سیاهی را فقط در چشمان بسته می دیدیم و بس.

 در گذر از آن جاده سرسبز رویا هایم آنچنان سرگرم دلقک های خندان و گریان شدم که ناگاه دیدم دیگر بودنی نیست و نبودنی ها عیان شد. اسمان سیاه شد. هوا سرد شد و آن جاده سرسبز به زندانی سرد و سیاه تبدیل شد ایا دلقک ها مقصر بودند. اری دوست من، این بار نه من، نه تو، بلکه دلقک ها مقصر بودند.در ان زندان، "خدا" برایم "ناخدا" شد. ناخدایی ترسناک و خشن. خدایی که خدا بود و خدایی نبود. در اسمان بود و در من نبود. خدایی که سرد بود یا بهتر بگویم مرگ بود. خدایی که نوشته هایم را کفر می دید و مرا کافر می دانست. خدایی که به خود نیز، کافر بود. و این بار روزگار بود که داشت مرا می فریفت. باز هم مرا سرگم این بار نه دلقکان بلکه ناخدایان کرد. انچنان سر گرم این ناخدا شدم که ناگاه باز نه زندانی بود، نه سرمایی، نه گرمایی و نه خدایی.

چشمانم را گوشودم.ندانسته ها در برابرم پرسه می زندند. باز هم "زنده گی" بود ولی "زندگی" نبود. اری. زندگی همان تیله هایم بود. به خود امدم. راستی تیله هایم کو؟ ادامه دارد... . 


/ 0 نظر / 47 بازدید