این سرنوشت تمامی اهالی دهکده بود

ساکنان شهری کوچک . در میان جنگلی انبوه . در کنا ر رود خانه یی سیاه و مرموز .

کودکی در خانه ای کوچک . در و دیوارش کاه گل،. پنجره اش سوراخی به وسعت دست و فرشش از خاک زرد کوه .

کودک به دوردست ترین نقطه ی دنیا می اندیشد .رویای رفتن به انجا و خوابی دست نیافتنی . رویای عبور از رودخانه ی سیاه.

انجا دورترین جای دنیا برای او بود .

در گذر زمان و در میان انبوه زندگی . در پی یا پی دشت اندوه . ارزوی بزرگ کودک گم شد . و دیگر ارزوی رفتن به دور ترین نقطه ی دنیا را نداشت . دیگر دوست نداشت از جای خود حرکت کند . چون حالا دیگر بزرگ شده بود . تنها ارزوی او ماندن در دهکده و مردن بود .

این سرنوشت تمامی اهالی دهکده بود .

ماندن ومردن .

پیروز واقعی زندگی انان رود خانه ی سیاه بود .


/ 2 نظر / 71 بازدید
niham

سلام. وب قشگی دارید. خوشحال میشم اگه وبلاگ منم فالو کنید https://niham.persianblog.ir/