شب تنهایی من

در تاربکی شب، سوار بر اسب رویا، رها شده در دنیای وهم انگیز خیال، فدم بر می دارم، 

گل های اواز خان، سرود شبانگاهی سر میدهند، ماه آسمان را در بر گرفته و فرشته ها چون ستارگان در آسمان میدرخشند، پاد دست نوارش بر روی درختان عاشق می کشد و ابر ها بر زمین سبز روی به لبخند بسته اند هوای بوی بهار را میدهد،

ارام در دشت رویایی خود قدم بر میدارم، حس و حالم رنگ عاشقی میدهد، پریان زیبا روی کوچک با شیطنت کودکانه ای در حال سرمستی شبانه خودند، 

درختان پیر چرت زنان نگاهی ارام بمن می اندازم، پشت مرداب، پرنده ایی عاشقانه برای محبوب خود می سراید، گلهای رز از بر شرم و حیای خود سرخ میشوند و لبخندزنان در اغوش نسیم غوطه ورند، 

زیر درخت کهنسالی تختی برام مهیا کردند، ارام برای روی تخت سلطنت خود می نشینم و باوقار بر گستره شب های خودم حکم میرانم، 

که این من هستم و این شب های تنهایی من،

هیچکس را به شب های خود راه نمیدهم، 

امشب میخواهم با سرزمین رویای خودم یکی شوم و آرام زیر همان درخت کهنسال بزم مستانه ایی را مرگ برگیرم،

ارام چشمان بی سوی خود را میبندم و مستانه در اغوش مرگ جان میسپارم.

/ 0 نظر / 44 بازدید