و لب ها در حسرت هم


قالب عکسی روی دیوار است .چشمانم را می بندم . رنگ ها ها در هم می آمیزند و رویاوار چهره ای از همان قاب عکس را نمایان می کنند . قلبم به لرزه می افتد و در خاطرات خود غلته می خورم . سنگینی را بر قلبم حس می کنم . 

در اتاقی نیمه تاریک ، در عمق شب ، دستم در دستش بود . صورت مقابل صورت ، چشم ها بسته ، لب ها تشنه هم ،گوش ها تشنه ی دوست داشتن ، بدون حرکت ، ثابت و مجسمه وار بودیم . گرمای صورتش را حس می کردم . او دیوانه من و من دیوانه او . دستانم بر موی او و بازی کنان با پوستش . دستش بر سینه ام و صدای قلبم را حس می کرد . لب های شقایق گون به هم دیگر چشمک می زدند و بوسیدن را از هم طلب می کردند . نمناکی افسون کننده ای بر لبانش بود . این هوس نبود . این نیروی بزرگ زندگی بود.

اه ، حیف که لب ها تشنه ماندند و در آرزوی هم به داستان ها پیوستند . 

آن شب رفت و شب ها پشت سر هم 

او مرد . 

و لب ها در حسرت هم . 

/ 1 نظر / 64 بازدید