وهم شبانه

یک عدد تیغ، ورید های شریانی دستم را نوازش میکند، شهوت مرگ، عقل را از سرم پرانده است. عشوه ی فرشته مرگ مرا حریص تر میکند. دلم میخواهد کنارش باشم, نمیخواهم در دام صد و بیست و چهار هزار نفر جان بدهم، دلم خواسته امشب را با شراب زمینی مست شوم،

اینبار برای جنگ امده ام، جنگ با هرچه که اسیرم کرده، من به عنوان یاغی ترین اسپرم راه جنگیدن را غریزی یاد دارم، دلم پوچی میخواهد، دلم هیچی میخواهد، فریاد می کشم، 

ناسزا می گویم، 

بی حالم

 بسختی پیراهن سرخم را از تن می اورم، برهنه سر بر زمین می گذارم، چشمانم گویی چشم جهان بین شده، کهکشان را در این میان می بینیم، تمام عالم در جلوی چشمانم هویدا شده، تمامش را به دنبالت جستحو می کنم، لعنت بر تو، چرا نیستی، من به دنبالت و تو گریزان از من،

لبخند میزنم،

 شوق دیدار تو را دارم، هنوز کمی هوشیارم، چرا تمام نمی شود، 

 احساس دلتنگی دارم، دلم برای مادرم می سوزد، دوست دارم هرچه زودتر تمام شود، چشمانم خیس شده، در تنهایی خود، در ناریکی شب، من و الکل، خون الود، اشک روان چون باران، عجب آشی برایم درست کرده زندگی، 

  

 فریاد ها بر گلویم گیر کرده اند، گریه امانم را بریده، هق هق زدن هایم تمامی ندارد، در ذهنم فقط این جمله مرور می شود، نمیخواهم زنده باشم، داستان همیشه همین بود، نخواستن داشته ها و خواستن نداشته ها، 

 در همه حال در زندگی پوچم یک سوال همیشه بر زبانم بود، چرا!؟ شاید همین دانستن ها زندگیم را سیاه کرد، فرقی نمیکند، دیگر دیر شده, من تیغ را کشیده ام، زیاد مهم نیست، من هم هیچ وقت مهم نبودم، زندگی هم مهم نبود، 

 مچ دستم می سوزد، 

نگاهم کنید، کلام اخر است، در تمام کارهایم باید متفاوت باشم. پس گوش کنیذ،

بی منت به جهنم می روم ولی با ذلت هوس، راهی بهشت نمی شوم، انهایی که شیر وجودم را شتر کردند خوب می دانند چه میگویم، 

 

  


/ 12 نظر / 65 بازدید
نمایش نظرات قبلی