a
 

   

لب هاب تشنه ی هم

یکی از نوشته های قدیمی خودم:

لب ها ی تشنه هم ، حسرت یک بوسه

قاب عکسی روی دیوار است .چشمانم را می بندم. رنگها در هم می آمیزند و رویاوار چهره ای از همان قاب عکس را نمایان می کنند. قلبم به لرزه می افتد و در خاطرات خود غلته می خورم. سنگینی را بر قلبم حس می کنم.

در اتاقی نیمه تاریک، در عمق شب، دستم در دستش بود. صورت مقابل صورت، چشم ها بسته، لب ها تشنه هم، گوش ها تشنه ی دوست داشتن، بدون حرکت، ثابت و مجسمه وار بودیم. گرمای صورتش را احساس می کردم. او دیوانه من و من دیوانه او. دستانم بر موی او و بازی کنان با پوستش. دستش بر سینه ام و صدای قلبم را حس می کرد. لب های شقایق گون به هم دیگر چشمک می زدند و بوسیدن را از هم طلب می کردند. نمناکی افسون کننده ای بر لبانش بود. این هوس نبود . این نیروی بزرگ زندگی بود.

آه ، حیف که لب ها تشنه ماندند و در آرزوی هم به داستان ها پیوستند.

آن شب رفت و شب ها پشت سر هم

او مرد.

و لب ها در حسرت هم

+ پدرام ; ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩٢
comment l((منطق شما)

با کلیک بر روی 1+ ما را در گوگل محبوب کنید